چـــمـدان چـــمـدان
حـرفهای نـَم کشیـده
چـــمـدان چـــمـدان
حـرفهای نـَم کشیـده
با ارادت به خواجهء عزيز كه حاشيهء ديوانش سياه شد، بس كه تفأل زدهام،
اما بازهم دست از اميد دادن برنداشت كه نداشت ....
ديوان را باز ميكنم و ميخوانم:
رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنين نيز نخواهد ماند
يا مثلاً ...
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت دائماً يكسان نباشد حال دوران غم مخور
بعد با تمام وجودت ميخواهي باور كني اين مثبت نگريها و اميد به آيندههاي روشن را
ولي يك چيزي ته دلت فرياد ميزند:
گليم بخت كسي را كه بافتند سياه به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد
instagram Saeed Seyfalinia
گــاهی خـواندن ِ یک دست نوشتـهء قدیـمی از خـودت ..؛
واضـح تر از هر نشانهايست ...
آن روزها مخـاطبی نداشتم
آن روزها كه درگیـرعوالـم خاص ِ جوانيام بودم ..
لب به سیگـار نزده بودم اما در تمام شعـرهایم سیگـار کشیدن و عطـر پیـپ جای خودش را داشت ..
اگر کسی فقط یک بار نوشتـههایم را میخواند گمـان میکرد روزانه یک پـاکت سیگـار ميكشم.
آهنگ فرانسوی نشنیـده بودم ، قهـوهء فرانسه شاید یک یا دو بار خـورده بودم اما تمام ژستهـایم اشبـاع بود از بوی قهـوهء فرانسه!
دم ازگرامافـون وآهنگهای قدیـمی میزدم درحالیکه فـرق ویگن و مرضیه را نمیـدانستم ..
بزرگتـرین دغدغـهام درک واژهء نوستـالژی بود و نحـوهء نوشتـنش ..
دربه در به دنبال نوستـالژیهای نداشتهء دوران کـودکیام میگـشتم تا نوشتـههایم عمق فاجعـهای را که هنـوز رخ نداده بود را بهتـربیان کنند!
این روزهـا امـا ؛
صدها بار پک زده ام به سیگـار ..
هزاران تــِــرَک فرانسوی شنيده ام ..
نود درصد ِ آهنگهای ویگن و مرضیه و دلکش را حفظـم ..
کارم از قهـوهء فرانسه گذشته ، رسیده به فراپـاچیـنو ..!
معنی هزاران واژه را بلـدم .. طرز نوشتنـشان را ایضـاً ..
امـا ...
دیگر ذوقی نمانـده برای نوشتـن ..
ته دلـم خالی ست ..
از آن دست خـالی هایی که بغض شده و چسبيـده بیخ گلـویم..
از آن دست خالیهایی که عمقـشان پیـدا نیست
پائيـز
چگـونه ميشود با يـك سـلام آدم را بگيـرند از او
تقويـمي با چهـار پائيـز به او تحويـل بدهنـد؟
آوا به اين نتيجـه رسيده است
كه ملـت ايران در فضـاي مجـازي ،
خـود ارضـائي سياسي مي كنند، نه حـركت سياسي . . .
اگـر آب و هواي خـوب ميخواهيد، بـرويد به بهشـت
اگـر رفيـق خـوب ميخواهيد بـرويد به جهنـم
مـارك تواين
عناصر مفلوكه
از مهمترين عناصر كليدي در ممالـك محروسه، يكي بند تنبــان رجال است و ديگري حجاب نسـوان
اگر سفـت باشد، يك داستان دارد و اگر شـل باشد داستــان ها !
مابـقي موارد اعم از . . .
ذخائـر و منابع و تقسيـم ثـروت و اختـلاس و تعـرض به حريــم اهميت چنداني ندارد !
سـانچي
آوا معتقـد است هر آنچـه به آن اَنـگِ ملي زده شد براي ايـراني اسباب فلاكـت و زحمت شد
اگـر نفـت ملي نبـود ؛
چه بـسا از پس ماندههاي بشكههاي بـه تاراج رفتهء انگليـس، سهم بيشتري داشتيـم از اين گـوهر سياه
كه تـاوان ندهيـم از بـراي ؛
داشتنـش، قيمتـش، بحرانـش، دكـلش و به سرِ سفـره آوردنـش
باغ من بعد تو صد جعبه زمستان داده
حُ سَ ي ن
بــــاز بـه نـــام ِ خــدا ، خــون ِ کسـي شــد روا
کوچه پر از هاي و هوست ، شهر پُر از ماجرا
سکـّـه به نامـت زدنـد ، سنـگ ِ تمامـــت زدنــد
بـاز به فـتــوای تیــغ ، خـون ِ کسی شــد دریــغ
فتنــه بسی پیش ِ روست ، کشــته بسی در قـفــا
قحــط ِ وفــــا قحط ِ جـود ، خشـکـی ِ آواز ِ رود
گــریــهء یـــاس ِ کبــود ، مــــرگ ِ سپیـــدارهـا
آنچه فراوانــی است ، وحشـت و ویــرانی است
ایــن چــه مسلمــانی است ، وای بـه دیــنــدارها
جنــگ چـرا ، بس کنـیــد ، چند خدا ، بس کنیـد
چنــد دروغ و دریــغ ، گـــوش بـه فتــوای تیــغ
مظـلـمهء خــون ِ کیـسـت ایـن همــه کشتــارهــا
این همـه مفتـی و شیـخ ، این همـه قاضی شُریح
چــنـد بـــرادر کـُــشی ، لـــذت ِ کـــافــــرکــُشی
بغـض ِ قلـــم را شکـست ، آتــش ِ بـــاور کـُشی
کیـست که عبـرت بـَرد زین همه تکـرارها
نـه زنجـیــر
همــه بستـه چـــرائیـــم . . . . . ؟
هفتم مهـر روز بزرگـداشت شمـس
حجـم ِ پیـالـه ات را دریــا اگـــر بگیــری
امشـب تمـام ِ آن را پـُـر ميكنـد شـرابـم
من یوسفــم زلیـخـا عاشق اگر که باشی
امشـب نميگــذاري با پيــرهن بخـوابـم
یکی بـدون ِ دیگـری بی معنـاست.
اگـر کسی نـان ِ شما را بگیـرد، آزادی ِ شمـا را هـم گـرفته است
و اگـر کسی آزادی شمـا را برُبــاید
مطمئـن باشید کـه نـان شما نیـز در معـرض ِ تهدیـد است
آلبــر كامــو
غـم ِ پنهـان خـود را با كه گـويم ؟
تـو با مـن بي مـن و مـن بي تـو با تـو
اي همـه فـريــاد ز تــو !
گــُـرگ ِ دهــن آلـــودهء يــــوسـف نـدريــده
سعــدي
اعجـــاز را در سحـــر و جــــادویــت بـریـــز
زخمی ام کن، شوکـران در نوشـدارویت بریـز
میــرعمـادی را دچــار خــط ِلــب هایــت کــنُ
راز ِنستعــلیــق را در پیـچــش ِ مویــت بریـــز
در پــى اِنكار مـن است . . .
جهـــان مسـت شـــود
تلـــوتلـــو بخــورنـد خيابــانها
بــه شانــهء هـم بزننـد رئيــسجمهــورها و گـــداها
مــرزها مســت شــوند
خدا كند انگـورها برسند
بــراي لحظــهاى
تفنــگها يــادشان بـرود دريــدن را
كـــاردها يــادشان بـرود بــريـدن را
قلــمها آتــش را آتــشبـس بنـويــسند
خــدا كنــد كــوههـا بـه هــم بـرسنــد
دريـا چنگ بـزنـد بـه آسمـان ماهـش را بــدزدد
بـه ميخــانه شــوند پلنـگها بــا آهــوها
خــدا كنـد مستـي بـه اشيــاء سرايـت كـند
پنجــرهها ديــوارها را بشكنـند
وتــو
محبــوب ِ مــن
بــا مــن بزنـي پيــالهاى ديگـــر
بـه سلامتى بـــاغهـاى انگـــور
ديـــريست
دردي بـي درمـــانـم
نه چشــم عـــار مي كـنـد ار نگـــاه
نه دل حـيــــا مي كـنــد از خــطا
بي چـاره شكــم
ســاده دلانــه شــرم مي كنـد از طعــام
بـَر بـاد رفـتـهام كه از يـاد مي روي . . .
وقـتـي كـه
درد مشتـركـي بـاشـد
به دستـاني كـه از زمیــن خوشـه می چیــنـند امّــا
رو بـــه آسمــان بـلـنــدنــد چــه مــي گــــويــنــد ؟
در گوشَـش نجوا مي كنم : دستــــان ِ نــــانجـيـــب
هـنگـــامي كـه ايمـان به آزادي از بيــن رفـتـه است
هـنگـــامي كـه اميـــدي بــه آيــنــده نـيــسـت
بـي شـــك خــداي آن قــوم بايـد تغيــيـر كـنـد
فـردريـش نيچـه
مـا نخستيــن مــردمانـي نيــستــيم كــه بـا داشتــن ِ بهتـريـن نيـتها ،
بــه بــدتـريـن روزگــار افـتــاديـم . . .
ديــالــوگي از رمـــان ِ شـــاه لـيـــر
امــا دشــت خشكــيـد و تـرديـد در قلـب ِ ايمـان خيـمـه زد . . ،
مــن . . .
همـيــن ديـشـب كـــافـــر شــدم